[فعل]

to fall down

/fɔl daʊn/
فعل ناگذر
[گذشته: fell down] [گذشته: fell down] [گذشته کامل: fallen down]

1 (به زمین) افتادن زمین خوردن

مترادف و متضاد fall over stumble tumble down get up
  • 1.He stumbled and fell down.
    1 . او سکندری خورد و [به زمین] افتاد.
  • 2.Our apple tree fell down in the storm
    2 . درخت سیب ما در طوفان به زمین افتاد.

2 با شکست مواجه شدن شکست خوردن

  • 1.And that's where the theory falls down.
    1 . و اینجاست که نظریه با شکست مواجه می‌شود.
  • 2.Where do you think the plan falls down?
    2 . فکر می‌کنی برنامه‌ها کجا با شکست مواجه شدند؟
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان