[عبارت]

fall in love

/fɔl ɪn lʌv/

1 عاشق (کسی) شدن

مترادف و متضاد become infatuated with fall for give one's heart to fall out of love
  • 1. He fell in love with a young German student.
    1 . او عاشق یک دانشجوی جوان آلمانی شد.
  • 2. I was 20 when I first fell in love.
    2 . من بیست (ساله) بودم وقتی برای اولین بار عاشق شدم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان