[فعل]

to take off

/teɪk ɔf/
فعل گذرا
[گذشته: took off] [گذشته کامل: taken off]

1 درآوردن (لباس، کفش و...) کندن، برداشتن (کلاه یا عینک)

مترادف و متضاد remove put on
to take something off/to take off something
چیزی را درآوردن
  • 1. Can I take off my coat?
    1. می‌توانم پالتویم را دربیاورم؟
  • 2. He took off his shoes.
    2. او کفش‌هایش را (از پا) درآورد.
  • 3. He took off my wet boots and made me sit by the fire.
    3. او چکمه‌های خیس مرا درآورد و مجبورم کرد کنار آتش بنشینم.
  • 4. Mary took her clothes off.
    4. "مری" لباس‌هایش را درآورد.
  • 5. Please take off your sunglasses.
    5. لطفاً عینک آفتابی‌ات را بردار.

2 از زمین بلند شدن (هواپیما) پرواز کردن

مترادف و متضاد depart leave land
  • 1. The plane took off an hour late.
    1 . هواپیما یک ساعت دیر از زمین بلند شد.
to take off from somewhere
از جایی بلند شدن
  • The plane has been cleared to take off from runway 3.
    به هواپیما اجازه داده شده است که از باند 3 پرواز کند [از زمین بلند شود].

3 (با عجله) رفتن با عجله (جایی را) ترک کردن

informal
مترادف و متضاد depart leave split
  • 1. I'm going to take off now.
    1 . الان می‌خواهم بروم [اینجا را ترک کنم].
  • 2. When he saw me coming he took off in the opposite direction.
    2 . وقتی که دید من دارم می‌آیم، از مسیر مخالف [روبه‌رو] رفت.

4 مرخصی گرفتن

to take (a period of time) off/to take off (a period of time)
زمانی مرخصی گرفتن
  • 1. He took off two weeks in September.
    1. او دو هفته در سپتامبر (از کار) مرخصی گرفت.
  • 2. I've decided to take a few days off next week.
    2. من تصمیم گرفته‌ام هفته بعد چند روز مرخصی بگیرم.

5 کسر کردن کاستن، کم کردن

مترادف و متضاد reduce
to take a number/money off something
عددی/پولی از چیزی کسر کردن
  • 1. He took $10 off the bill.
    1. او 10 دلار از صورتحساب کسر کرد.
  • 2. Why did the manager take $5 off my bill?
    2. چرا سرپرست 5 دلار از صورتحساب من کم کرد؟

6 موفق شدن با موفقیت روبه‌رو شدن، محبوب شدن

مترادف و متضاد become successful flourish
  • 1. The business has really taken off this year and has made quite a profit.
    1 . کسب و کار امسال واقعاً موفق بوده است و خیلی سود داده است.
  • 2. The new magazine has really taken off.
    2 . آن مجله جدید خیلی محبوب شده‌است.
  • 3. The waitresses are quite rude. If you hire new ones, your sales will probably take off.
    3 . پیشخدمت‌ها خیلی گستاخ هستند. اگر پیشخدمت‌های جدید استخدام کنید، فروشتان احتمالاً موفق خواهد شد [بالا خواهد رفت].

7 برداشتن (از کار، موقعیت یا وسیله) برکنار کردن، خلع کردن

مترادف و متضاد dismiss remove
to take somebody off something
کسی را از چیزی برکنار کردن
  • The officer leading the investigation has been taken off the case.
    افسر مسئول تحقیقات از آن پرونده برداشته [برکنار] شده است.
to take something off someone
چیزی از کسی برداشتن
  • After three days she was taken off the ventilator.
    پس از سه روز، دستگاه تنفس مصنوعی از او برداشته شد.

8 کوتاه کردن (مو) قطع کردن (اعضای بدن)

مترادف و متضاد remove
  • 1. The hairdresser asked me how much she should take off.
    1 . آن آرایشگر از من پرسید که باید چقدر (از موهایم را) کوتاه کند.
to take something off
چیزی را قطع کردن
  • The explosion nearly took his arm off.
    آن انفجار نزدیک بود دستش را قطع کند.

9 جمع کردن (بازار) عرضه نکردن

to take something off something
چیزی را از چیزی جمع کردن
  • The slimming pills were taken off the market.
    قرص‌های لاغری از بازار جمع شده بود.

10 ادا درآوردن تقلید کردن

مترادف و متضاد imitate impersonate
to take someone off
ادای کسی را درآوردن
  • She's really good at taking people off.
    او خیلی در درآوردن ادای دیگران خوب است [مهارت دارد].

11 بیرون آوردن (از بازی، نمایش و ...) بیرون کشیدن، متوقف کردن

to take someone off (after a period of time)
کسی را (بعد از مدت زمانی) بیرون آوردن
  • 1. He was taken off after twenty minutes.
    1. او بعد از بیست دقیقه بیرون آورده شد.
  • 2. The show was taken off because of poor ratings.
    2. آن برنامه به‌خاطر آمار پایین بینندگان متوقف شد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان