[فعل]

to think of

/θɪŋk ʌv/
فعل گذرا
[گذشته: thought of] [گذشته: thought of] [گذشته کامل: thought of]

1 به چیزی فکر کردن برنامه داشتن، چیزی را در نظر داشتن

  • 1.I only had ten minutes to think of a solution.
    1 . من فقط ده دقیقه (وقت) داشتم که به یک راه‌حل فکر کنم.

2 چیزی را به یاد آوردن

  • 1.I spent to much time thinking of Karen and the times we shared.
    1 . من زمان بسیار زیادی را صرف به‌یاد آوردن "کارن" و اوقاتی که با هم داشتیم، کردم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان