[فعل]

kommen

/ˈkɔmən/
فعل بی قاعده فعل ناگذر
[گذشته: kam] [گذشته: kam] [گذشته کامل: gekommen] [فعل کمکی: sein ]

1 آمدن

مترادف و متضاد ankommen erreichen sich einstellen
  • 1. Wann bist du gekommen?
    1 . کی آمدی؟
pünktlich/gleich/sofort/schnell/spät/... kommen
سروقت/به زودی/فوری/سریع/دیر/... آمدن
  • Die Straßenbahn muss gleich kommen.
    تراموا باید الان بیاید. [باید تا چند لحظه دیگر بیاید.]
mit jemandem kommen
با کسی آمدن
  • Kommst du mit uns ins Schwimmbad?
    تو هم با ما به استخر می‌آیی؟
in (Akk.)/nach (Dat.)/zu (Dat.)/... irgendwo kommen
به جایی آمدن
  • 1. Wenn Sie mal nach Köln kommen, besuchen Sie uns.
    1. اگر (زمانی) به کلن آمدید، به ملاقات ما بیایید.
  • 2. Wir gehen heute Abend ins Konzert. Kommen Sie auch?
    2. ما امشب به کنسرت می‌رویم. شما هم می‌آیید؟
zu jemandem/irgendwo (Dat.) kommen
نزد کسی/جایی آمدن
  • 1. Ich komme gleich.
    1. من الان می‌آیم.
  • 2. Kommen Sie doch mal wieder zu uns.
    2. دوباره پیش ما بیایید.
von rechts/links kommen
از سمت راست/چپ آمدن
  • 1. Das Auto kam von rechts.
    1. ماشین از سمت راست آمد.
  • 2. Die Ärztin kommt zu dem Kranken.
    2. پزشک به نزد بیمار می‌آید.
  • 3. zu einer Tagung kommen
    3. به یک همایش آمدن
zu Fuß kommen
پیاده آمدن
  • Wir sind diesmal zu Fuß gekommen.
    ما این‌بار پیاده آمدیم.

2 رفتن

zur Schule/ins Gefängnis kommen
به مدرسه/به زندان رفتن
  • 1. Penny kommt zu spät zur Schule.
    1. پنی خیلی دیر به مدرسه می‌رود.
  • 2. Sie kommen ins Gefängnis.
    2. آن‌ها به زندان می‌روند.

3 نمایان شدن پدید آمدن، ظاهر شدن

مترادف و متضاد erscheinen sich zeigen zum Vorschein kommen
  • 1. Die ersten Blüten kommen.
    1 . اولین گل‌ها نمایان می‌شوند.
schon/spät/... kommen
زود [زودتر از حد انتظار]/دیر نمایان شدن
  • 1. Bei unserer Kleinen kommen schon die ersten Zähne.
    1. دندان‌های کودکمان نمایان شدند.
  • 2. Seine Reue kam zu spät.
    2. پشیمانی‌اش خیلی دیر نمایان شد.

4 اتفاق افتادن پیش آمدن

مترادف و متضاد eintreffen geschehen
  • 1. Egal, was kommt.
    1 . مهم نیست که چه پیش می‌آید.
Das kommt davon, wenn...
چیزی به این علت اتفاق می‌افتد که...
  • Das kommt davon, wenn man nicht zuhört.
    این به علت گوش ندادن اتفاق می‌افتد.
کاربرد فعل kommen به معنای اتفاق افتادن
- حادثه یا اتفاقی برای کسی به ترتیب مشخصی رخ دادن
"das kommt mir sehr gelegen" (این برایم خیلی خوب پیش می‌رود. [این برایم خیلی مناسب است.])

5 ارزش داشتن درآمدن، خرج برداشتن

مترادف و متضاد kosten
teuer/billig kommen
ارزان/گران درآمدن
  • 1. Das kommt mich auf die Dauer teurer.
    1. این به مرور برایم گران درمی‌آید.
  • 2. Deine Ansprüche kommen teuer.
    2. خواسته‌هایت گران تمام می‌شوند. [گران درمی‌آیند.]
(Preis) kommen
(به قیمتی) ارزش داشتن [در آمدن]
  • Die Reparatur kommt auf etwa 50 Euro.
    تعمیر حدود 50 یورو درمی‌آید.

6 فرصت کردن رسیدن

مترادف و متضاد Zeit/Gelegenheit für etwas finden
zu etwas kommen
فرصت چیزی را پیدا کردن
  • Sie ist die ganze Nacht nicht zum Schlafen gekommen.
    او تمام شب را نرسید که بخوابد.
dazu kommen, etwas zu machen
پیدا کردن فرصت برای انجام دادن کاری
  • Endlich komme ich dazu, dir zu schreiben.
    من بالاخره فرصت نوشتن برای تو را پیدا کردم.

7 قرار گرفتن گذاشتن

مترادف و متضاد sich befinden
in irgendwo (Akk.) kommen
در جایی قرار گرفتن
  • 1. Das Buch kommt ins Regal.
    1. کتاب‌ها در قفسه قرار میگیرند.
  • 2. Der Aufsatz kommt in die nächste Nummer der Zeitschrift.
    2. این مقاله در شماره بعدی مجله قرار می‌گیرد.
  • 3. Diese Löffel kommen rechts ins Fach.
    3. این قاشق‌ها سمت راست در کشو قرار می‌گیرند.

8 به دست آوردن رسیدن، دست یافتن

مترادف و متضاد bekommen eine Position erlangen erreichen
zu Geld/Reichtum/großen Ehren/... kommen
به پول/ثروت/احترام زیاد/... رسیدن
an etwas (Akk.) kommen
به چیزی دست یافتن [رسیدن]
  • 1. Ich komme mit meiner Hand bis an die Decke.
    1. من دستم به سقف میرسد.
  • 2. Ich komme zurzeit nicht an die frische Luft.
    2. من هوای تازه بهم نمیرسد.

9 شروع به کاری کردن

مترادف و متضاد anfangen beginnen
sofort/schnell/langsam/... kommen
فوری/به سرعت/آهسته/... شروع به کاری کردن
  • Der Motor kommt auch bei Kälte sofort.
    موتور علی‌رغم هوای سرد، فوری شروع به کار می‌کند.
in etwas (Akk.) kommen
شروع به کاری کردن
  • 1. in Bewegung kommen
    1. شروع به حرکت کردن
  • 2. ins Erzählen kommen
    2. شروع به توضیح دادن کردن
jemandem die Tränen kommen
کسی شروع به گریه کردن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان