[فعل]

passer

/pɑse/
فعل گذرا
[گذشته کامل: passé] [حالت وصفی: passant] [فعل کمکی: avoir ]

1 گذراندن عبور کردن از، گذشتن از

مترادف و متضاد traverser
passer quelque chose
از چیزی گذشتن
  • 1. Il essaye de passer la frontière.
    1. او سعی دارد از مرز بگذرد.
  • 2. J'ai passé la frontière.
    2. من مرز را گذراندم.
  • 3. Tu ne dois pas passer cette ligne.
    3. نباید از این خط بگذری. [نباید این خط را بگذرانی.]
نکاتی درباره صرف فعل passer
امروزه اکثر معانی فعل passer با être صرف می‌شود. فعل passer مانند بسیاری فعل دیگر مثل changer, descendre, grandir, maigrir, etc دو حالت صرف دارد:
اگر بخواهیم بر عمل فعل تاکید کنیم با avoir صرف می‌شود. اگر بخواهیم بر حالت فعل تاکید کنیم با être. جز در موردی که مفعول مستقیم بعد از فعل داشته باشیم که فقط با avoir صرف خواهد شد.
البته اگر جایی دیدید که اکثرا با avoir صرف شد بدانید که اشتباه نیست اما کمی منسوخ است.
مثل il a passé la ligne. او از خط گذشت.
در این مثال ما مفعول مستقیم داریم پس حتما با avoir صرف می‌شود.

2 گذراندن سپری کردن

مترادف و متضاد couler filer
passer quelque chose
چیزی را گذراندن
  • 1. Nous avons passé une délicieuse soirée ensemble.
    1. ما یک شب دوست‌داشتنی باهم سپری کرده‌ایم.
  • 2. On a passé un bon temps.
    2. زمان خوبی را گذراندیم.
ça passe
این می‌گذرد
  • Je sais que tu souffres mais ça va passer !
    می‌دانم که عذاب می‌کشی، اما این می‌گذرد!

3 قبول شدن پذیرفته شدن

مترادف و متضاد accepter admettre refuser
passer un concour/un examen/une épreuve...
در کنکوری/امتحانی/تستی قبول شدن
  • 1. Cet enfant va passer en sixième.
    1. این بچه به کلاس ششم می‌رود. [در کلاس ششم پذیرفته شده‌است.]
  • 2. Mon fils ne passera pas dans la classe supérieure.
    2. پسرم در کلاس بالاتر قبول نخواهد شد.
در این معنی ما مفعول مستقیم بعد از فعل داریم پس باید با avoir صرف شود.

4 آمدن سری زدن، رفتن

مترادف و متضاد aller entrer venir sortir
  • 1.Elle a dit qu'elle passerait ce soir.
    1. او گفت که امشب سری خواهد زد.
  • 2.Je passerai vers 6 heure.
    2. حدود ساعت 6 می‌آیم.
  • 3.Le bus devrait passer vers 8 h.
    3. اتوبوس احتمالاً حدود ساعت 8 بیاید.
Passer à/dans/par quelque part
به/در/به جایی رفتن
  • 1. Passons à côté.
    1. برویم به کنار.
  • 2. Peux-tu passer par la boulangerie avant de rentrer ?
    2. قبل از اینکه برگردی، می‌تونی به نانوایی یک سری بزنی؟
passer chez quelqu'un
به کسی سر زدن [پیش کسی رفتن]
  • 1. Je passerai chez vous ce soir.
    1. امشب سری بهتان می‌زنم.
  • 2. Pouvez-vous passer chez elle ?
    2. می‌توانید سری بهش بزنید؟
فعل حرکتی passer
فعل passer به معنی رفتن، رد شدن وعبور کردن از افعالی حرکتی است که باید با être صرف شوند.

5 اتفاق افتادن رخ دادن (se passer)

مترادف و متضاد arriver dérouler
quelque chose se passer
چیزی اتفاق افتادن
  • 1. Dans le livre que je lis, l'histoire se passe en Chine.
    1. در کتابی که می‌خوانم، داستان در چین اتفاق می‌افتد.
  • 2. Elle a appuyé sur le bouton, mais il ne s'est rien passé.
    2. او دکمه را فشار داده، اما هیچ اتفاقی نیفتاده‌‌است.

6 پخش کردن (موزیک، فیلم) به نمایش درآمدن (فیلم)

مترادف و متضاد projeter
passer une chanson/un film/une pièce de théàtre...
پخش کردن آهنگی/فیلمی/تئاتری...
  • 1. Cette chaîne de télévision passe de vieux films tous les lundis.
    1. این شبکه تلویزیونی هر دوشنبه فیلم‌های قدیمی پخش می‌کند.
  • 2. Cette chanson passe souvent à la radio.
    2. این آهنگ اغلب در رادیو پخش می‌شود.

7 گذشتن صرف‌‌نظر کردن (se passer)

مترادف و متضاد abstenir éviter renoncer
se passer de quelque chose
از چیزی صرف‌نظر کردن
  • 1. Elle ne peut pas se passer de café.
    1. او نمی‌تواند از قهوه صرف‌نظر کند.
  • 2. Si je le devais, je pourrais très bien me passer de chocolat.
    2. اگر لازم باشد، من به راحتی می‌توانم از شکلات بگذرم [صرف‌نظر کنم].

8 قاچاق کردن غیرقانونی رد کردن، قاچاقی وارد شدن

مترادف و متضاد pénétrer percer poindre
passer quelque chose
چیزی را قاچاق کردن
  • 1. Ces armes sont passées en fraude.
    1. این اسلحه‌ها قاچاقی وارد شدند. [این اسلحه‌ها را قاچاق کردند.]
  • 2. Son oncle passe de la drogue.
    2. عمویش مواد مخدر قاچاق می‌کند.

9 خطور کردن به سر زدن (se passer)

se passer par la tête
به ذهن خطور کردن
  • 1. Je me passe par la tête de quitter la ville.
    1. به سرم زده که شهر را ترک کنم.
  • 2. Quelle idée t'est passée par la tête ?
    2. چه فکری به ذهنت خطور کرده؟

10 پیوستن ملحق شدن

مترادف و متضاد rallier rejoindre
passer à l'ennemie/l'opposition...
به دشمن/جبهه مخالف... پیوستن
  • 1. Elle est passée à l'opposition, elle est traître.
    1. او به جبهه مخالف پیوست، او خائن است.
  • 2. Il ne faut pas passer à l'ennemie, c'est trahir son camp.
    2. نباید به دشمن بپیوندیم، این خیانت به جبهه خود است.

11 دادن

مترادف و متضاد donner
passer quelque chose (à quelqu'un)
چیزی را (به کسی) دادن
  • 1. À sa mort, la propriété passera à ses fils.
    1. با مرگ او، اموال به پسرانش داده خواهد شد (به ارث خواهد ماند.)
  • 2. Passe-moi le sel.
    2. نمک را به من بده.
  • 3. Passe-moi les clés.
    3. کلیدها را به من بده.
فعل passer در اینجا زمانی به کار می‌رود که چیزی را از کسی می‌خواهیم که آن شی در دسترس است. برای مثال دادن نمک از سر میز. پس در اینجا به معنی دادن و آوردن ندارد. معمولا به حالت امری در مکالمات استفاده می‌شود.

12 پایین رفتن هضم شدن، از گلوی (کسی) پایین رفتن

مترادف و متضاد descendre
  • 1.J'ai eu mal à la gorge, même l'eau n'est pas passé.
    1. من گلودرد داشتم، حتی آب هم از گلویم پایین نرفت.
  • 2.Mon dîner ne passe pas.
    2. شام از گلویم پایین نمی‌رود.

13 مقدم بودن (بر) بالاتر بودن (از)

مترادف و متضاد primer
passer avant quelque chose
بر چیزی مقدم بودن
  • 1. Le travail, il passe avant ma relation amoureuse.
    1. کارم بر رابطه عاطفی‌ام مقدم است.
  • 2. Pour elle, la famille passe avant le travail.
    2. از نظر او خانواده بر کار مقدم است.

14 گذشتن رد شدن

مترادف و متضاد filtrer
passer mal/bien...
بد/خوب... رد شدن
  • 1. Le café est passé mal du filtre.
    1. قهوه از صافی خوب رد نشده‌است.
  • 2. Le café passe mal.
    2. قهوه خوب رد نمی‌شود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان