[اسم]

dishwasher

/ˈdɪʃˌwɑʃ.ər/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 ماشین ظرفشویی

معادل ها در دیکشنری فارسی: ظرفشویی ماشین ظرفشویی
  • 1.I was just loading the dishwasher.
    1. داشتم ماشین ظرفشویی را پر می‌کردم.

2 ظرفشوی کارگر ظرف‌شوی در رستوران

  • 1.For the first two years I had to work as a dishwasher in a restaurant.
    1. برای دو سال اول من مجبور بودم به عنوان ظرف‌شوی در رستوران کار کنم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان