[فعل]

to agitate

/ˈæʤəˌteɪt/
فعل گذرا
[گذشته: agitated] [گذشته: agitated] [گذشته کامل: agitated]

1 پریشان کردن مضطرب کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: آشفتن
مترادف و متضاد disturb perturb calm
  • 1.The fact that she had not arrived by midnight agitated her parents.
    1. این موضوع که دختر تا نیمه شب به خانه نرسیده بود پدر و مادرش را پریشان کرده بود.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان