[اسم]

beef

/biːf/
غیرقابل شمارش

1 گوشت گاو

  • 1. Beef is full of protein.
    1 . گوشت گاو سرشار از پروتئین است.
roast/minced beef
گوشت گاو کبابی/چرخ‌کرده
a joint/fillet of beef
یک تکه/فیله گوشت گاو

2 شکایت

informal
مترادف و متضاد complaint
  • 1. I'm calling that store to register a beef.
    1 . دارم با آن فروشگاه تماس می‌گیریم تا شکایتی را ثبت کنم.
  • 2. What's his latest beef?
    2 . آخرین شکایت او چیست؟

3 نزاع دعوا، مجادله

informal
to have a beef with somebody
با کسی نزاع داشتن
  • I heard you had a beef with your teacher today.
    شنیدم که امروز با معلمت نزاع داشتی.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان