[اسم]

dentist

/ˈden.t̬ɪst/
قابل شمارش

1 دندانپزشک

معادل ها در دیکشنری فارسی: دندانپزشک
مترادف و متضاد dental surgeon
  • 1.You should have your teeth checked by a dentist at least twice a year.
    1. شما باید دندان‌هایتان را حداقل دوبار در سال پیش دندانپزشک معاینه کنید.
to go to the dentist
به دندانپزشکی رفتن
  • I’m going to the dentist this afternoon.
    من امروز بعدازظهر به دندانپزشکی می‌روم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان