[قید]

forward

/ˈfɔːr.wərd/
غیرقابل مقایسه

1 (رو به) جلو

معادل ها در دیکشنری فارسی: پیش
مترادف و متضاد ahead frontwards onward back backwards
  • 1.She came forward and slapped me.
    1. او جلو آمد و به من سیلی زد.
  • 2.She leaned forward to whisper something in my ear.
    2. او رو به جلو خم شد تا چیزی در گوشم زمزمه کند.

2 در جلوی (کشتی یا هواپیما) به‌سوی جلو

[فعل]

to forward

/ˈfɔːr.wərd/
فعل گذرا
[گذشته: forwarded] [گذشته: forwarded] [گذشته کامل: forwarded]

3 ارسال کردن (نامه و ایمیل) فوروارد کردن

مترادف و متضاد readdress send on
  • 1.I'll forward your mail to you while you're gone.
    1. وقتی که نیستی من نامه‌هایت را برایت می‌فرستم.
[صفت]

forward

/ˈfɔːr.wərd/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more forward] [حالت عالی: most forward]

4 گستاخ بیش از حد صمیمی

  • 1.I hope you don't think I'm being too forward.
    1. امیدوارم فکر نکنی خیلی [بیش از حد] صمیمی شده‌ام.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان