[ضمیر]

half

/hæf/

1 نیم نصف

مترادف و متضاد divided in two whole
  • 1. He cut up the apple and gave me half.
    1 . او سیب را برش زد و نصفش را به من داد.
  • 2. It'll take half an hour to get there.
    2 . یک ساعت و نیم طول می کشد تا آنجا برسم.
  • 3. Jenny lived in Beijing for a year and a half.
    3 . "جنی" یک سال و نیم در پکن زندگی کرد.
  • 4. Rice is eaten by half of the world's population.
    4 . نیمی از جمعیت جهان برنج می خورند.
[قید]

half

/hæf/
غیرقابل مقایسه

2 نیمه

  • 1. The bottle is half empty.
    1 . آن بطری نیمه خالی است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان