[اسم]

heart

/hɑːrt/
قابل شمارش

1 قلب

مترادف و متضاد ticker
  • 1. The patient's heart stopped beating for a few seconds.
    1 . قلب بیمار برای چند ثانیه از تپش افتاد.
heart disease/condition
بیماری/عارضه قلبی
  • Smoking increases the risk of heart disease.
    سیگار کشیدن خطر بیماری قلبی را افزایش می‌دهد.
a weak heart
قلب ضعیف
  • He's got a weak heart.
    او قلب ضعیفی دارد.
somebody’s heart beats
زدن قلب کسی
  • Her heart was beating fast.
    قلب او داشت سریع می‌زد.
somebody’s heart pounds/thuds/thumps
قلب کسی تندتند زدن
  • He reached the top, his heart pounding.
    او در حالی که قلبش تندتند می‌زد، به طبقه بالا رسید.
heart trouble/problems
مشکل/عارضه قلبی
  • You should not take this medication if you have heart problems.
    اگر مشکل قلبی دارید نباید از این دارو استفاده کنید.

2 مرکز

مترادف و متضاد center core nucleus edge
the heart of something
مرکز چیزی
  • 1. a house in the heart of London
    1. خانه‌ای در مرکز لندن
  • 2. They live in the heart of the city.
    2. آن‌ها در مرکز شهر زندگی می‌کنند.
at the heart of something
در مرکز چیزی
  • an old house at the heart of an ancient forest
    یک خانه قدیمی در مرکز یک جنگل باستانی

3 شکل قلب

4 شجاعت

5 انگیزه اشتیاق

تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان