Toggle drawer
menu
خانه
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
عربی به فارسی
اسپانیایی به فارسی
صرف فعل
وبسایت آموزشی
درباره ما
تماس با ما
1 . (با میزان معینی پول) زندگی کردن
2 . فقط غذای بخصوصی را خوردن
3 . باقی ماندن
خانه
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
صرف فعل
وبسایت آموزشی
درباره ما
تماس با ما
[فعل]
to live on
/lɪv ɑn/
فعل گذرا
[گذشته: lived on]
[گذشته: lived on]
[گذشته کامل: lived on]
مشاهده در دیکشنری تصویری
صرف فعل
1
(با میزان معینی پول) زندگی کردن
1.We lived on very little when we first got married.
1. وقتی تازه ازدواج کرده بودیم، با (پول) بسیار کمی زندگی میکردیم.
2.You can't live on forty pounds a week.
2. نمیتوانی با چهل پوند در هفته زندگی کنی.
2
فقط غذای بخصوصی را خوردن
زنده ماندن (توسط غذایی معین)
disapproving
1.I more or less live on pasta.
1. من کموبیش با پاستا زندهام [من کموبیش (فقط) پاستا میخورم].
2.She lives on burgers.
2. او فقط برگر میخورد.
3
باقی ماندن
1.Her memory lives on in our hearts.
1. خاطره او در قلبهای ما باقی خواهد ماند [باقی است].
تصاویر
کلمات نزدیک
live off the fat of the land
live off
live language
live in a world of your own
live in
live rail
live through
live together
live up
live wire
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان