[اسم]

roof

/ruːf/
قابل شمارش

1 سقف

معادل ها در دیکشنری فارسی: سقف آسمانه
مترادف و متضاد ceiling floor
  • 1.He climbed onto the roof.
    1. او تا سقف بالا رفت.
  • 2.Put the luggage on the roof of the car.
    2. چمدان را روی سقف ماشین بگذار.
  • 3.The house has a flat roof.
    3. خانه یک سقف صاف دارد.
[فعل]

to roof

/ruːf/
فعل گذرا
[گذشته: roofed] [گذشته: roofed] [گذشته کامل: roofed]

2 سقف زدن طاق زدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: سقف زدن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان