[اسم]

surface

/ˈsɜrfəs/
قابل شمارش

1 سطح پوسته

معادل ها در دیکشنری فارسی: رو رویه سطح صفحه
  • 1.The marble has a smooth, shiny surface.
    1. مرمر سطح صاف درخشانی دارد.
  • 2.Tropical rainforests used to cover ten percent of the earth's surface.
    2. جنگل‌های باران‌خیز استوایی در گذشته ده درصد از سطح زمین را می‌پوشاندند.
the surface of the water
سطح آب

2 ظاهر

  • 1.On the surface, he seemed very pleasant.
    1. در ظاهر او بسیار خوش‌مشرب به نظر می‌رسید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان