1 . وصل کردن 2 . ارتباط دادن 3 . متصل بودن
[فعل]

to connect

/kəˈnekt/
فعل گذرا
[گذشته: connected] [گذشته: connected] [گذشته کامل: connected]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 وصل کردن

مترادف و متضاد attach join link stick disconnect
  • 1.Can I connect my printer to your computer?
    1. آیا می‌توانم پرینترم را به رایانه شما وصل کنم؟

2 ارتباط دادن مرتبط کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: ارتباط دادن پیوستن
مترادف و متضاد stick tape disconnect
  • 1.There is no evidence to connect her to the crime.
    1. هیچ مدرکی برای مرتبط کردن او به (آن) جرم وجود ندارد [هیچ مدرکی وجود ندارد که او را متهم کند].

3 متصل بودن وصل بودن، به هم راه داشتن

  • 1.The rooms on this floor connect.
    1. اتاق‌های این طبقه به هم راه دارند [به هم وصل هستند].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان