1 . جدا کردن 2 . از کار افتادن 3 . قطع کردن 4 . دور افتادن (از خانواده و دوستان) 5 . ناگهان جلوی کسی پیچیدن (حین رانندگی)
[فعل]

to cut off

/kʌt ɔf/
فعل گذرا
[گذشته: cut] [گذشته: cut] [گذشته کامل: cut]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 جدا کردن

مترادف و متضاد keep away separate sever
to cut something off
چیزی را جدا کردن
  • I usually cut off any fat when I'm preparing meat.
    من معمولاً وقتی دارم گوشت آماده می‌کنم، همه چربی‌ها را جدا می‌کنم.

2 از کار افتادن متوقف شدن، متوقف کردن

مترادف و متضاد interrupt stop
  • 1.The machine got hot and cut off.
    1. دستگاه داغ شد و از کار افتاد.
to cut something off
چیزی را متوقف کردن
  • We have to cut off computer sales at 12 midnight.
    ما باید 12 نیمه شب حراج کامپیوتر را متوقف کنیم.

3 قطع کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: قطع کردن
  • 1.If we don't pay the gas bill, we'll be cut off.
    1. اگر قبض گاز را پرداخت نکنیم، گاز ما را قطع می‌کنند.
to cut something off
چیزی را قطع کردن
  • One of his fingers was cut off in the accident.
    یکی از انگشت‌هایش در تصادف قطع شدند.

4 دور افتادن (از خانواده و دوستان)

to feel cut off from somebody
از کسی دور افتادن
  • When I went away to college, I really felt cut off from my friends.
    وقتی به کالج رفتم، واقعاً حس کردم که از دوستانم دور افتاده‌ام.

5 ناگهان جلوی کسی پیچیدن (حین رانندگی)

to cut somebody off
جلوی کسی پیچیدن
  • That blue sedan cut me off.
    آن سدان آبی ناگهان جلوی من پیچید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان