1 . اداره 2 . مطب 3 . باجه 4 . شغل (دولتی)
[اسم]

office

/ˈɔːfɪs/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 اداره دفتر کار، شرکت

معادل ها در دیکشنری فارسی: اداره دفتر دفتر کار دفتری محل کار
مترادف و متضاد headquarters place of business workroom
  • 1.Are you going to the office today?
    1. امروز به اداره می‌روی؟
  • 2.Come into my office.
    2. بیا داخل دفتر کارم.
  • 3.I didn't leave the office until eight o'clock last night.
    3. من دفتر را تا ساعت هشت دیشب ترک نکردم.
  • 4.The company is moving to new offices on the other side of town.
    4. شرکت دارد به دفاتر کار جدیدی در طرف دیگر شهر نقل مکان می‌کند.
an office job/building/staff
کار اداری/ساختمان اداره/کارکنان اداره
  • I'm not cut out for an office job.
    من مناسب کار اداری نیستم.
the manager's office
دفتر مدیر
  • The manager's office is just next door.
    دفتر مدیر دقیقاً اتاق بغلی است.

2 مطب

معادل ها در دیکشنری فارسی: مطب
مترادف و متضاد place of business place of work workroom
the doctor's/dentist's office
مطب دکتر/دندانپزشک
  • 1. He had once read a magazine article about it in the dentist's office.
    1. او یک بار در مطب دندانپزشک یک مقاله درباره این موضوع در مجله خوانده بود.
  • 2. Would you dial up the doctor's office for me?
    2. برایم به مطب دکتر زنگ می‌زنی؟

3 باجه

a ticket office
باجه بلیط
  • The ticket office is open until 5 p.m.
    باجه بلیط تا ساعت 5 عصر باز است.
the passport office
باجه پاسپورت
  • The passport office seems very efficient - I got a new passport in just 48 hours.
    باجه پاسپورت به نظر خیلی کارآمد می‌آید؛ من در عرض 48 ساعت یک پاسپورت جدید گرفتم.

4 شغل (دولتی) جایگاه (دولتی)، قدرت

مترادف و متضاد position post
  • 1.County judge is an elective office.
    1. قاضی بخش (بودن) یک جایگاه دولتی گزینشی است.
to hold office
در قدرت بودن/شغل دولتی داشتن
  • She held office as a cabinet minister for ten years.
    او برای ده سال به‌عنوان وزیر کابینه شغل دولتی داشت [در قدرت بود].
to be in office
در قدرت بودن
  • Some people think he has been in office for too long.
    برخی مردم فکر می‌کنند او زیادی در قدرت بوده است.
out of office
خارج از قدرت
  • The former senator has been out of office for many years.
    سناتور سابق، سال‌هاست که خارج از قدرت بوده است [روی کار نبوده است].
to seek/run for office
کمپین برگزار کردن برای جایگاهی (دولتی)
  • I wanted to run for office.
    می‌خواستم کمپین برگزار کنم.
to take office
به قدرت/جایگاهی رسیدن
  • The present incumbent took office in 2009.
    رئیس‌جمهور کنونی سال 2009 به قدرت رسید.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان