[فعل]

to rattle

/ˈrætl/
فعل ناگذر
[گذشته: rattled] [گذشته: rattled] [گذشته کامل: rattled]
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 تلق‌تلوق کردن

informal
مترادف و متضاد clang clatter clink
  • 1.The windows were rattling all night in the wind.
    1. پنجره‌ها تمام شب به‌خاطر باد تلق‌تلوق می‌کردند.

2 مضطرب کردن ترساندن، نگران کردن

مترادف و متضاد unnerve
  • 1.Are you all right? You look a bit rattled.
    1. حالت خوب است؟ کمی ترسیده به نظر می‌رسی.
  • 2.He was clearly rattled by the question.
    2. او مشخصاً به‌خاطر (آن) سؤال مضطرب شده بود.
[اسم]

rattle

/ˈrætl/
قابل شمارش

3 صدای تلق تلوق تق تق

the rattle of teacups on the tray
صدای تلق تلوق فنجان‌های چای روی سینی

4 جغجغه

معادل ها در دیکشنری فارسی: جغجغه
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان