1 . کار
[اسم]

task

/tæsk/
قابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری

1 کار وظیفه

  • 1.what's my task in this job?
    1. وظیفه من در این کار چیست؟
to have the task of doing something
وظیفه انجام کاری را (بر عهده) داشتن
  • He had the task of judging the competition.
    او وظیفه داوری کردن مسابقه را برعهده داشت.
to carry out/perform/do a task
کاری انجام دادن
  • I don't think we have enough resources to carry out this task.
    من فکر نکنم ما منابع کافی برای انجام این کار را داشته باشیم.
to set/give somebody a task
به کسی وظیفه‌ای محول کردن/دادن
  • I was given the task of writing the chairman's speech.
    به من وظیفه نوشتن سخنرانی رئیس داده شد.
to take on/undertake a task
انجام کاری را قبول کردن/تقبل کردن
  • No-one else is willing to take on the task.
    هیچ کس دیگری انجام آن کار را قبول نمی‌کند.
difficult/simple/impossible ... task
وظیفه دشوار/ساده/غیرممکن و...
  • She may argue that the task is impossible.
    او ممکن است بحث کند که این وظیفه غیرممکن است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان