[فعل]

to absorb

/əbˈzɔrb/
فعل گذرا
[گذشته: absorbed] [گذشته: absorbed] [گذشته کامل: absorbed]

1 جذب کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: جذب کردن
مترادف و متضاد draw in engross soak up take in exude give out
  • 1.Let the rice cook until it has absorbed all the water.
    1. بگذارید برنج آنقدر بپزد که همه آب را (به خود) جذب کند.
  • 2.Plants absorb carbon dioxide from the air.
    2. گیاهان دی‌اکسید کربن را از هوا جذب می‌کنند.

2 به خاطر سپردن هضم کردن (مطلب، اطلاعات و...)

مترادف و متضاد digest draw in
  • 1.It's hard to absorb so much information.
    1. به خاطر سپردن این همه اطلاعات کار سختی است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان