[اسم]

banana

/bəˈnɑːnə/
قابل شمارش

1 موز

معادل ها در دیکشنری فارسی: موزی موز
banana skin
پوست موز
  • slipping on banana skins
    لیز خوردن روی پوست موز
a bunch of bananas
یک خوشه موز
banana milkshake
شیر موز
کاربرد واژه banana به معنای موز
واژه banana به میوه گرمسیری زردی گفته می‌شود که دارای پوست ضخیم و بافتی نرم و شیرین است. در زبان انگلیسی برای اشاره به چند موز از "a bunch of bananas" (یک خوشه موز) استفاده می‌شود.
[صفت]

banana

/bəˈnɑːnə/
غیرقابل مقایسه

2 خشمگین عصبانی، دیوانه

informal
to go bananas
عصبانی شدن/از عصبانیت دیوانه شدن
  • 1. He lost his job and just went bananas.
    1. او شغلش را از دست داد و کاملا عصبانی شد.
  • 2. Mum went bananas when I said I was going to leave nursing.
    2. وقتی گفتم می‌خواهم از پرستاری استعفا بدهم، مامان (از عصبانیت) دیوانه شد.
[عبارات مرتبط]
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان