[اسم]

battery

/ˈbæt̬.ə.ri/
قابل شمارش

1 باتری

معادل ها در دیکشنری فارسی: باتری پیل انباره
مترادف و متضاد accumulator cell power unit
  • 1.My car has a dead battery.
    1. ماشین من باتری‌اش تمام شده است.
  • 2.This alarm clock takes two double-A batteries.
    2. این ساعت زنگی دو تا باتری قلمی می‌خورد.
a car/torch/phone ... battery
باتری ماشین/چراغ/تلفن و...
  • Have you checked your mobile phone battery?
    آیا باتری موبایلت را چک کرده‌ای؟
a rechargeable battery
باتری قابل شارژ
  • The camera uses rechargeable batteries.
    دوربین از باتری‌های قابل شارژ استفاده می‌کند.
to change/replace the battery
باتری عوض کردن
  • You may need to change the battery in the smoke alarm.
    شاید لازم باشد باتری هشدار آتش‌سوزی را عوض کنید.
to charge/recharge a battery
باتری را شارژ کردن
  • It takes eight hours to fully recharge the battery.
    هشت ساعت طول می‌کشد تا باتری کامل شارژ شود.
a battery-powered radio
رادیو باتری‌خور

2 ضرب و شتم ضرب و جرح

معادل ها در دیکشنری فارسی: ضرب
مترادف و متضاد assault
  • 1.Her husband was accused of assault and battery.
    1. شوهر او به حمله و ضرب و شتم متهم شده بود.

3 مرغداری

  • 1.a battery hen
    1. یک مرغداری
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان