[اسم]

belt

/belt/
قابل شمارش

1 کمربند

مترادف و متضاد girdle strap
to do up/fasten/tighten a belt
کمربند بستن
  • She fastened her belt around her waist.
    او کمربندش را دور کمرش بست.
to undo/unbuckle a belt
کمربند باز کردن
  • 1. He had eaten so much that he had to undo his belt.
    1. او آنقدر خورده بود که مجبور شد کمربندش را باز کند.
  • 2. He unbuckled his leather belt.
    2. او کمربند چرمش را باز کرد.

2 تسمه

3 قلپ (نوشیدنی الکلی) جرعه

informal
  • 1. I think he took a couple belts before work.
    1 . فکر کنم قبل از کار دو قلپ نوشیدنی الکلی خورد.
[فعل]

to belt

/belt/
فعل گذرا
[گذشته: belted] [گذشته کامل: belted]

4 زدن (معمولا با مشت)

informal
مترادف و متضاد hit
to belt somebody/something
کسی/چیزی را زدن
  • I insulted her so she belted me.
    به او توهین کردم بنابراین او من را زد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان