[صفت]

calm

/kɑm/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: calmer] [حالت عالی: calmest]

1 آرام

معادل ها در دیکشنری فارسی: آرام سکون متین
مترادف و متضاد relaxed serene tranquil excited nervous upset
  • 1.There was no rain that day and the sea was calm.
    1. آن روز از باران خبری نبود و دریا آرام بود.
to keep calm
آرام ماندن [آرامش خود را حفظ کردن]
  • It is important to keep calm in an emergency.
    مهم است که در مواقع اورژانسی آرام بمانید [آرامش خود را حفظ کنید].
to remain/stay calm
آرام ماندن/بودن
  • Try to stay calm - the doctor will be here soon.
    سعی کن آرام باشی؛ دکتر به‌زودی اینجا خواهد بود [خواهد رسید].
[فعل]

to calm

/kɑm/
فعل ناگذر
[گذشته: calmed] [گذشته: calmed] [گذشته کامل: calmed]

2 آرام شدن از تب‌وتاب افتادن، فروکش کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: آرام گرفتن
  • 1.The stock market has calmed after a busy few weeks.
    1. بازار سهام پس از چندین هفته پرجنب‌وجوش آرام شده‌است.
[اسم]

calm

/kɑm/
غیرقابل شمارش

3 آرامش آسودگی

معادل ها در دیکشنری فارسی: آرامی
مترادف و متضاد composure tranquillity anxiety
  • 1.His usual calm deserted him.
    1. آرامش معمولش او را ترک گفت [او آرامش معمولش را از دست داد].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان