[اسم]

capacity

/kəˈpæsəti/
قابل شمارش
[جمع: capacities]

1 ظرفیت گنجایش

معادل ها در دیکشنری فارسی: جا ظرفیت گنجایش
مترادف و متضاد cubic measure size volume
  • 1.A sign in the elevator stated that its capacity was 1100 pounds.
    1. تابلویی در آسانسور می‌گفت که ظرفیت آن 1100 پوند است.
to have a capacity of
ظرفیت ... داشتن
  • The gasoline capsule had a capacity of 500 gallons.
    کپسول بنزین ظرفیت 500 گالن را داشت.
to be filled to capacity
ظرفیت پر شدن
  • So well-liked was the prominent speaker that the auditorium was filled to capacity when he began his lecture.
    آنقدر سخنران معروف، محبوب بود که وقتی سخنرانی‌اش را شروع کرد ظرفیت سالن پر شده بود.
limited capacity
ظرفیت محدود
  • The hospitals have a limited capacity.
    بیمارستان‌ها ظرفیت محدودی دارند.

2 توانایی

معادل ها در دیکشنری فارسی: قابلیت
capacity for something
توانایی برای چیزی
  • She has a great capacity for hard work.
    او توانایی زیادی برای کار سخت دارد.
capacity to do something
توانایی در انجام کاری
  • What impresses me is his capacity to absorb information.
    چیزی که مرا تحت تاثیر قرار می‌دهد، توانایی او در جذب اطلاعات است.
capacity for doing something
توانایی برای انجام کاری
  • Limited resources are restricting our capacity for developing new products.
    منابع محدود دارد توانایی ما را برای تولید محصولات جدید محدود کرده است.

3 مقام سمت، شغل

معادل ها در دیکشنری فارسی: سمت
capacity as somebody
سمت به عنوان کسی
  • 1. I attended the meeting in my capacity as chairman of the safety committee.
    1. من در جلسه با سمتم به عنوان رئیس کمیته امنیت شرکت کردم.
  • 2. She attended over 100 events last year in her capacity as mayor.
    2. او سال گذشته در سمت خود به عنوان شهردار در بیش از 100 مراسم شرکت کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان