[اسم]

cashier

/kæˈʃɪr/
قابل شمارش

1 صندوق‌دار

معادل ها در دیکشنری فارسی: صندوقدار
  • 1.She is a cashier.
    1. او یک صندوق‌دار است.
[فعل]

to cashier

/kæˈʃɪr/
فعل گذرا
[گذشته: cashiered] [گذشته: cashiered] [گذشته کامل: cashiered]

2 از خدمت برکنار کردن از ارتش بیرون انداختن

to cashier somebody
کسی را از خدمت برکنار کردن
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان