Toggle drawer
menu
خانه
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
عربی به فارسی
اسپانیایی به فارسی
صرف فعل
وبسایت آموزشی
درباره ما
تماس با ما
1 . خمیر
2 . پول
خانه
انتخاب دیکشنری
انگلیسی به فارسی
آلمانی به فارسی
فرانسه به فارسی
ترکی استانبولی به فارسی
صرف فعل
وبسایت آموزشی
درباره ما
تماس با ما
[اسم]
dough
/doʊ/
غیرقابل شمارش
مشاهده در دیکشنری تصویری
1
خمیر
معادل ها در دیکشنری فارسی:
خمیر
1.Knead the dough on a floured surface.
1. خمیر را روی سطحی آردی ورز دهید.
2.Leave the dough to rise.
2. بگذارید خمیر پف کند.
2
پول
informal
old use
مترادف و متضاد
money
1.How much dough have you got?
1. چقدر پول داری؟
توضیحاتی در رابطه با dough
dough در این مفهوم بیشتر در فیلمها به کار میرود.
تصاویر
کلمات نزدیک در دیکشنری تصویری
donowall
donor card
donor
donnish
donner
donut chart
donut hole
doo-doo
doo-wop
doob
کلمات نزدیک
douche
douceur
doubts arise
doubtlessly
doubtless
doughnut
doughty
doughy
douglas
doula
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان