[اسم]

electrician

/eˌlekˈtrɪʃ.ən/
قابل شمارش

1 برق‌کار تکنیسین برق

معادل ها در دیکشنری فارسی: الکتریکی برق‌کار برقی سیمکش
  • 1.We have an electrician coming to put some new outlets in.
    1. گفتیم یک برق‌کار بیاید تا چند پریز جدید نصب کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان