feel


/fiːl/
/fiːl/

فعل
1
to feel [فعل]
1
احساس کردن حس کردن، حس داشتن

گذشته: felt   گذشته کامل: felt  
مترادف:   experience know perceive sense
  • او ظاهرا هیچ احساس پشیمانی نمی‌کند.
  • وقتی روی سن بودم، احساس یک دیوانه تمام عیار را داشتم.
  • من احساس کردم شبیه یک دیوانه تمام عیار هستم.

فعل
2
to feel [فعل گذرا و ناگذر]
2
لمس کردن حس کردن، دست زدن

گذشته: felt   گذشته کامل: felt  
مترادف:   touch
  • 1. He felt my hand .
    1. او دست مرا لمس کرد.
  • 2. I felt his head and it was hot .
    2. سرش را لمس کردم و آن داغ بود.
  • 1. او حس کرد دستی شانه‌اش را لمس کرد.
  • 2. او می‌توانست حس کند که دارد سرخ می‌شود.
  • 1. احساس کردم چیزی دارد از بازویم بالا می‌رود.
  • 2. احساس کردیم زمین زیر پایمان خالی شد.
  • دست بزن ببین چقدر زبر است.

فعل
3
to feel [فعل گذرا]
3
نظر داشتن فکر کردن

گذشته: felt   گذشته کامل: felt  
  • 1. فکر می‌کنم که باید سخت‌تر تلاش کنیم.
  • 2. به نظرم باید درباره این (مسئله) صحبت کنیم.
  • او فکر کرد وظیفه‌اش است که به پلیس زنگ بزند.
  • 1. به نظرم منطقی آمد که کاری نکنم.
  • 2. او فکر کرد وظیفه‌اش است که به پلیس زنگ بزند.

فعل
4
to feel [فعل گذرا]
4
(با دست یا پا) دنبال چیزی گشتن

گذشته: felt   گذشته کامل: felt  
  • 1. او در جیب‌هایش به دنبال پول گشت.
  • 2. من مجبور شدم در تاریکی دنبال کلید برق بگردم.

اسم
1
feel [اسم]
1
بافت ساختار، پارچه

  • 1. من بافت این پارچه را دوست دارم.
  • 2. I love the feel of silk .
    2. عاشق بافت [پارچه] ابریشم هستم.