[اسم]

fruit

/fruːt/
قابل شمارش

1 میوه

معادل ها در دیکشنری فارسی: ثمره میوه بار
  • 1.I eat three or four pieces of fruit a day.
    1. من سه یا چهار تکه میوه در روز می‌خورم.
  • 2.I like exotic fruit, like mangoes and papayas.
    2. من میوه‌های غیربومی مثل انبه یا پاپایا را دوست دارم.
  • 3.Try to eat plenty of fresh fruit.
    3. سعی کنید مقدار زیادی میوه تازه بخورید.
a glass of fruit juice
یک لیوان آبمیوه
dried fruit
میوه خشک‌شده
کاربرد واژه fruit به معنای میوه
واژه fruit به بخشی از گیاه گفته می‌شود که دانه و گوشت دارد و به عنوان غذا خورده می‌شود. میوه‌ها اغلب شیرین هستند. مثلا:
".An apple and an orange are fruits" (سیب و پرتقال میوه هستند.)
به بخشی از گیاه که از گل به وجود می‌آید در حالت کلی fruit می‌گویند، چه خوراکی باشد و چه نباشد.

2 همجنس‌گرا (مرد) همجنس‌باز

culturally sensitive informal offensive
مترادف و متضاد homosexual
  • 1.I think that guy's a fruit.
    1. فکر کنم آن مرد، همجنس‌گرا است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان