[اسم]

hand

/hænd/
قابل شمارش

1 دست

معادل ها در دیکشنری فارسی: پنجه دست دستی ید
مترادف و متضاد fist palm foot
  • 1.Hold your fork in your left hand and your knife in your right hand.
    1. چنگالت را در دست چپت نگه دار و کاردت را در دست راستت.
  • 2.Take your hands out of your pockets!
    2. دست‌هایت را از جیب‌هایت بیرون بیاور!
to put one's hand up
دست خود را بالا بردن
  • Put your hand up if you know the answer.
    دستت را بالا ببر اگر جواب را می‌دانی.
on (one's) hands and knees
چهار دست و پا
  • She was on (her) hands and knees looking for an earring.
    او چهار دست و پا داشت دنبال یک گوشواره می‌گشت.
to hold (somebody's) hand
دست (کسی را) گرفتن
  • You have to hold my hand when we cross the street.
    تو باید موقع رد شدن از خیابان دست‌های من را بگیری.
to shake one's hand
با کسی دست دادن
  • "Congratulations!" she said and shook my hand.
    او گفت: «مبارک است!» و با من دست داد.
with bare hands
با دست‌های خالی
  • He killed the snake with his bare hands.
    او با دست‌های خالی مار را کشت.
کاربرد واژه hand به معنای دست
واژه hand به معنای "دست" به عضوی از بدن انسان از مچ دست به پایین گفته می‌شود که شامل انگشتان و کف دست است. مثلا:
".Put your hand up if you know the answer" (اگر جواب را بلد هستید دستتان را بالا ببرید.)
".He killed the snake with his bare hands" (او با دست‌های خالی مار را کشت.)

2 کمک

to give somebody a hand with something
به کسی در چیزی کمک کردن
  • Could you give me a hand with my homework?
    می‌توانی در تکالیفم کمکم کنی [در انجام دادن تکالیفم کمکم می‌کنی]؟
to need a hand
به کمک نیاز داشتن
  • Do you need a hand?
    به کمک نیاز داری [کمک می‌خواهی]؟
to lend a hand
کمک کردن
  • The neighbors are always willing to lend a hand.
    همسایه‌ها همیشه آماده هستند که کمک کنند.

3 عقربه

معادل ها در دیکشنری فارسی: عقربه
  • 1.The second hand on a clock is the longest one.
    1. عقربه ثانیه‌شمار یک ساعت، بلندترین عقربه است.
  • 2.The thing that points to the minute is called the minute hand.
    2. آن چیزی که به دقیقه اشاره دارد، دقیقه شمار نامیده می‌شود.

4 دست (بازی ورق)

  • 1.He's got a good hand.
    1. او یک دست خوب دارد.
  • 2.She felt that life had dealt her a bad hand.
    2. او حس کرد که زندگی به او یک دست بد داده است.
to be dealt a good/bad hand
دست خوب/بدی داشتن
  • He was dealt a bad hand.
    او یک دست بد داشت.

5 ملوان

مترادف و متضاد sailor
  • 1.All hands on deck!
    1. تمام ملوان‌ها به عرشه بیایند!
  • 2.Here is how a hand lost his head aboard submarine.
    2. این داستان ملوانی است است که وقتی داخل یک زیردریایی بود, عقلش را از دست داد.

6 کارگر

  • 1.He called the hands to the factory.
    1. او کارگران را به کارخانه فراخواند.
  • 2.The farmer would bring in hands to help him harvest the crop.
    2. کشاورز کارگرانی را خواهد آورد تا در برداشت محصول کمکش کنند.
[فعل]

to hand

/hænd/
فعل گذرا
[گذشته: handed] [گذشته: handed] [گذشته کامل: handed]

7 دادن

informal
مترادف و متضاد give hand over
to hand something to somebody
چیزی را به کسی دادن
  • I handed the money to the cashier.
    پول را به آن صندوق‌دار دادم.
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
  • Hand me my glasses.
    عینکم را به من بده.
کاربرد فعل hand به معنای دادن
فعل hand به معنای "چیزی را به دست کسی دادن" است. مثلا:
".hand me my glasses" (عینکم را به من بده.)
فعل hand در ساختار hand something to somebody به معنی "چیزی را به کسی دادن" است. مثلا:
".She handed the letter to me" (او نامه را به دست من داد.)
فعل hand در ساختار hand somebody something هم به معنای "چیزی را به کسی دادن" است. مثلا:
".She handed me the letter" (او نامه را به من داد.)
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان