[اسم]

head

/hed/
قابل شمارش

1 سر

معادل ها در دیکشنری فارسی: راس سر کله
  • 1.He still has a good head of hair.
    1. او هنوز سری پرمو دارد.
  • 2.Put this hat on to keep your head warm.
    2. این کلاه را بپوش تا سرت را گرم نگه دارد.
to hit one's head (on something)
سر کسی به جایی خوردن
  • He fell and hit his head on the table.
    او افتاد و سرش به میز خورد.
to nod one's head
سر خود تکان دادن
  • She nodded her head in agreement.
    او سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
to shake one's hand
سر خود را تکان دادن
  • He shook his head in disbelief.
    او سرش را در ناباوری تکان داد.
to hang one's head
سر خود را به زیر انداختن
  • The boys hung their heads in shame.
    پسرها سرهایشان را از روی شرمساری به زیر انداختند.
to have one's head in a book
سر در کتاب بودن [مشغول مطالعه بودن]
  • She always has her head in a book.
    او همیشه سرش در کتاب است [او همیشه مشغول مطالعه است.]
کاربرد واژه head به معنای سر
واژه head به معنای "سر" به بالاترین بخش بدن انسان می‌گویند که روی گردن قرار دارد و چشم، گوش، بینی روی آن قرار دارد. مثلا:
".He fell and hit his head on the table" (او افتاد و سرش به میز خورد.)
".She always has her head in a book" (او همیشه سرش در کتاب است.)

2 رییس مدیر، رهبر، سر-

مترادف و متضاد chief director executive manager employee worker
the heads of government/state/department...
رهبران دولت/کشور/وزارت و...
  • She resigned as head of department.
    او به‌عنوان رییس وزارت استعفا داد.
the head gardener/waiter ...
سرباغبان/سرپیش‌خدمت
  • He was a formally trained head gardener.
    او یک سرباغبان رسما تعلیم‌دیده بود.
کاربرد واژه head به معنای رییس
واژه head به معنای "رییس" به بالاترین پست شغلی یا به فردی که مسئول یک شرکت، گروهی از افراد، کارخانه، اداره و ... باشد گفته می‌شود. مثلا:
"the head of an oil company" (رییس یک شرکت نفت)

3 ذهن مغز، عقل

مترادف و متضاد brain mind
to use your head
عقل خود را به کار انداختن
  • I wish you'd use your head.
    ای کاش عقلت را به کار می‌انداختی.
to enter one's head
به ذهن کسی خطور کردن
  • The thought never entered my head.
    آن فکر هرگز به ذهن من خطور نکرد.
to go through one's head
از ذهن کسی گذشتن
  • All these thoughts were going through my head.
    تمام این افکار از ذهنم می‌گذشتند.
in one's head
در ذهن [ذهنی]
  • I can't work it out in my head—I need a calculator.
    من نمی‌توانم در ذهنم [ذهنی] حساب کنم؛ به ماشین‌حساب نیاز دارم.
to get something/somebody out of one's head
چیزی/کسی را از ذهن خود بیرون کردن
  • I can't get that tune out of my head.
    من نمی‌توانم آن آهنگ را از ذهنم بیرون کنم.
to put something out of one's head
چیزی را از ذهن خود بیرون کردن
  • Try to put the exams out of your head for tonight.
    سعی کن امشب امتحانات را از ذهن خود بیرون کنی.
کاربرد واژه head به معنای ذهن
واژه head به معنای "ذهن" به افکار، اندیشه و ایده‌هایی که در ذهن ما هستند اطلاق می‌گردد. مثلا:
".I wish you'd use your head" (ای کاش از عقلت استفاده می‌کردی.)
".I can't get that tune out of my head" (من نمی‌توانم آن آهنگ را از ذهنم بیرون کنم.)

4 سر (اشیا یا گیاهان) بالا، جلو

مترادف و متضاد front top
  • 1.Remove the dead heads to encourage new growth.
    1. برای تقویت رشد جدید (گیاه)، سرهای (شاخه‌های) مرده را بزنید.
head of something
بالای/سر چیزی
  • 1. She sat at the head of the table.
    1. او سر میز نشست.
  • 2. The prince rode at the head of his regiment.
    2. شاهزاده در جلوی هنگ خود در حال راندن [رفتن] بود.
  • 3. You'll find it at the head of the page.
    3. آن را در بالای صفحه خواهی یافت.

5 سرمنشا (رودخانه) ابتدا

مترادف و متضاد source
the head of the river
سرمنشا رودخانه
  • 1. The fish moved from the lower parts to the head of the river.
    1. ماهی از بخش‌های پایینی به سمت سرمنشا رودخانه حرکت کرد.
  • 2. These paths follow right up into the head of the river.
    2. این مسیرها درست به سرمنشا رودخانه ادامه می‌یابند.

6 رأس (شمارش چهارپایان) نفر (شمارش انسان)

  • 1.They paid fifty pounds a head.
    1. آن‌ها نفری پنجاه پوند پرداخت کردند.
head of something
رأس از چیزی
  • 1. He has 200 head of sheep.
    1. او 200 رأس گوسفند دارد.
  • 2. Seventy head of dairy cattle died last night.
    2. دیشب، هفتاد رأس گاو شیرده مردند.
[فعل]

to head

/hed/
فعل گذرا
[گذشته: headed] [گذشته: headed] [گذشته کامل: headed]

7 رهبری کردن ریاست کردن

مترادف و متضاد command lead run
to head something
چیزی را رهبری/ریاست کردن
  • 1. She heads one of Britain's leading travel firms.
    1. او یکی از شرکت‌های مسافرتی پیشتاز بریتانیا را ریاست می‌کند.
  • 2. The committee will be headed jointly by two men.
    2. کمیته مشترکاً توسط دو مرد رهبری خواهد شد.

8 رفتن حرکت کردن

مترادف و متضاد go move
to head for someplace
به سمت جایی رفتن
  • Let’s head for home.
    بیا بریم به سمت خانه [بیا بریم خانه].
to head into someplace
به جایی رفتن
  • Right now I need to head into town to do some shopping.
    در حال حاضر باید به شهر بروم تا کمی خرید کنم.

9 سر زدن (فوتبال) ضربه سر زدن

to head the ball
توپ را با سر زدن
  • 1. He headed the ball into an empty goal.
    1. او توپ را با سر به داخل دروازه خالی زد.
  • 2. The goalkeeper headed the ball to clear the danger.
    2. دروازه‌بان برای از بین بردن خطر توپ را با سر زد.

10 در صدر بودن جلو/بالا بودن

مترادف و متضاد lead the way
to head something
در صدر چیزی بودن
  • 1. Jo headed a very short list of candidates.
    1. "جو" در صدر فهرست کوتاهی از نامزدها بود.
  • 2. Orlando and Florida head the list of most popular summer destinations.
    2. "اورلاندو" و "فلوریدا" در صدر لیست پرطرفدارترین مقاصد تابستانی هستند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان