[فعل]

to ignite

/ɪgˈnaɪt/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: ignited] [گذشته: ignited] [گذشته کامل: ignited]

1 آتش زدن روشن کردن، شعله‌ور شدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: آتش زدن افروختن برافروختن
formal
مترادف و متضاد burn burn up catch fire extinguish go out
  • 1.A careless remark helped to ignite the conflict between the brothers and the sisters.
    1. یک جمله بی‌دقت باعث شعله‌ور شدن کشمکش بین خواهر و برادر شد.
  • 2.One match can ignite an entire forest.
    2. یک کبریت می‌تواند یک جنگل را آتش بزند.
  • 3.Spark plugs ignite in an automobile engine.
    3. شمع اتومبیل، موتور اتومبیل را روشن می‌کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان