[اسم]

indifference

/ɪnˈdɪfərəns/
غیرقابل شمارش

1 بی‌اعتنایی بی‌علاقگی، بی‌اهمیتی، بی‌تفاوتی

معادل ها در دیکشنری فارسی: بی‌اعتنایی بی‌علاقگی خونسردی
مترادف و متضاد heedlessness impassiveness nonchalance care heed
  • 1.Allen's indifference to his schoolwork worried his parents.
    1. بی‌اعتنایی "الن" به تکالیف مدرسه‌اش موجب نگرانی والدینش شده بود.
  • 2.It was a matter of indifference to Bernie whether the story circulating about his engagement was true or not.
    2. برای "برنی" مسئله بی‌اهمیتی بود که آیا داستانی که درباره نامزدی‌اش (در دهان مردم) می‌چرخید حقیقت دارد یا خیر.
  • 3.My father could not refrain from commenting on Linda's indifference toward her brother's tears.
    3. پدرم نتوانست از نظر دادن پیرامون بی‌تفاوتی "لیندا" نسبت به اشک‌های برادرش اجتناب کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان