[صفت]

inordinate

/ɪˈnɔrdənɪt/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: more inordinate] [حالت عالی: most inordinate]

1 مفرط بی‌اندازه، زیاد

معادل ها در دیکشنری فارسی: مفرط
مترادف و متضاد excessive
  • 1.Margot has always spent an inordinate amount of time on her appearance.
    1. "مارگو" همیشه مدت زمان مفرطی را صرف رسیدن به ظاهرش می‌کند.
  • 2.The airlines had to cancel an inordinate number of flights due to the fog.
    2. شرکت‌های هواپیمایی به خاطر مه تعداد زیادی از پروازها را کنسل کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان