[اسم]

judge

/ʤʌʤ/
قابل شمارش

1 قاضی

معادل ها در دیکشنری فارسی: دادرس قاضی
  • 1.A judge must be just.
    1. یک قاضی باید عادل باشد.

2 داور

معادل ها در دیکشنری فارسی: داور
مترادف و متضاد referee umpire
the Olympic judges
داوران (مسابقات) المپیک
[فعل]

to judge

/ʤʌʤ/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: judged] [گذشته: judged] [گذشته کامل: judged]

3 قضاوت کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: قضاوت کردن
مترادف و متضاد assess conclude deduce form the opinion pronounce
to judge somebody
کسی را قضاوت کردن
  • Don't judge me, you yourself are exactly like me.
    مرا قضاوت نکن، تو خودت دقیقاً مثل من هستی.

4 داوری کردن داور مسابقه بودن

معادل ها در دیکشنری فارسی: داوری کردن
to judge something
چیزی را داوری کردن [داور چیزی بودن]
  • I've been asked to judge the art competition.
    از من خواسته شده تا داور مسابقه هنری باشم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان