[اسم]

law

/lɔ/
قابل شمارش

1 قانون علم حقوق، حقوق

مترادف و متضاد rules and regulations the legal profession
to break the law
قانون شکستن
  • If they entered the building they would be breaking the law.
    اگر آنها وارد ساختمان شوند قانون شکنی کرده‌اند.
against the law
خلاف قانون
  • In Sweden it is against the law to hit a child.
    در سوئد کتک زدن کودک خلاف قانون است.
within the law
در حیطه [چهارچوب] قانون
  • Defence attorneys can use any means within the law to get their client off.
    وکیل مدافع‌ها می‌توانند از هر ابزاری در چهارچوب قانون استفاده کنند تا موکل خود را نجات دهند.
by law
قانونا
  • British schools are now required by law to publish their exam results.
    مدارس بریتانیایی اکنون قانونا موظف هستند که نتایج آزمون‌هایشان را منتشر کنند.
law enforcement
اعمال [اجرای] قانون
  • the need for better law enforcement
    نیاز به اجرای قانون بهتر
company/international/tax ... law
قانون شرکت/بین‌المللی/مالیاتی و...
  • 1. civil law
    1. قانون مدنی
  • 2. federal law
    2. قانون فدرال
  • 3. immigration laws
    3. قوانین مهاجرتی
law against something
قانون علیه چیزی
  • the 1996 law against the hiring of illegal immigrants
    قانون 1996 علیه استخدام مهاجرین غیرقانونی
law on something
قانون درباره چیزی
  • The government has introduced some tough new laws on food hygiene.
    دولت چند قانون سفت و سخت جدید درباره بهداشت مواد غذایی ارائه داده است.
to pass a law
یک قانون را به تصویب رساندن
to study law
(رشته) حقوق خواندن
  • He is studying law.
    او حقوق می‌خواند.
law school
دانشگاه حقوق
  • He's in law school.
    او دانشجوی دانشگاه حقوق است.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان