[فعل]

to love

/lʌv/
فعل گذرا
[گذشته: loved] [گذشته: loved] [گذشته کامل: loved]

1 عاشق بودن دوست داشتن

معادل ها در دیکشنری فارسی: دوست داشتن عشق ورزیدن علاقه داشتن
مترادف و متضاد adore cherish enjoy greatly detest hate loathe
to love somebody/something
عاشق کسی/چیزی بودن
  • 1. He loves his kids.
    1. او عاشق بچه‌هایش است.
  • 2. I've only ever loved one woman.
    2. من فقط عاشق یک زن بوده‌ام.
  • 3. Last night he told me he loved me.
    3. دیشب او به من گفت عاشقم است.
to love to (do something)
دوست داشتن (انجام کاری)
  • I'd love to see her.
    خیلی دوست دارم او را ببینم.
to love +verb+ing
عاشق کاری بودن
  • I love swimming.
    من عاشق شنا هستم.
to love it when (something happens)
عاشق رخ دادن اتفاقی/کاری بودن
  • I just love it when you bring me presents!
    عاشقش هستم وقتی برایم هدیه می‌آوری!
to love somebody/something to do something
مایل به انجام کاری توسط کسی/چیزی بودن
  • He loved her to sing to him.
    او مایل بود برایش آواز بخواند.
کاربرد فعل love
معادل فعل love "عاشق بودن" و "دوست داشتن" است.
- در مفهوم علاقه شدید به کسی داشتن بدون تمایلات جنسی. مثال:
".He loves his kids" (او عاشق بچه هایش است.)
".Susan loved her brother dearly" ("سوزان" برادرش را خیلی دوست داشت.)
- در مفهوم علاقه شدید به کسی داشتن به همراه تمایلات جنسی. مثال:
".I've only ever loved one woman" (من فقط عاشق یک زن بوده‌ام.)
".Last night he told me he loved me" (دیشب او به من گفت عاشقم است.)
- اشاره به چیزی را بسیار دوست داشتن و از آن لذت زیاد بردن. مثال:
".He really loves his job" (او واقعا عاشق کارش است.)
".I absolutely love chocolate" (من کاملا عاشق شکلاتم.)
[اسم]

love

/lʌv/
غیرقابل شمارش

2 عاشقانه

  • 1.a love song
    1. یک آهنگ عاشقانه
  • 2.a love story
    2. یک داستان عاشقانه

3 عشق علاقه‌ شدید

معادل ها در دیکشنری فارسی: حب مهر عشق عشقی محبت
مترادف و متضاد deep affection desire infatuation hatred
to fall in love (with somebody)
عاشق (کسی) شدن
  • They fell in love with each other.
    آنها عاشق یکدیگر شدند.
to be in love (with somebody)
عاشق (کسی) بودن
  • 1. She was in love with him.
    1. او عاشقش بود.
  • 2. We're in love!
    2. ما عاشق همدیگر هستیم!
love at first sight
عشق در نگاه اول
  • It was love at first sight.
    این عشق در نگاه اول بود.
madly in love
دیوانه‌وار عاشق بودن
  • They're madly in love.
    آنها دیوانه‌وار عاشق همدیگر هستند.
love of something
عشق به چیزی
  • I admired her love of learning.
    من عشق او به یادگیری را تحسین کردم.
the love of one's life
عشق زندگی کسی
  • He was the love of my life.
    او عشق زندگی من بود.

4 با عشق (انتهای نامه)

  • 1.All my love, Louise
    1. با تمام عشق، "لوئیس"
  • 2.Love, Mom
    2. با عشق، مادر

5 عزیزم (خطاب) جیگر، عشقم

informal
مترادف و متضاد baby darling honey
  • 1.Can I help you, love?
    1. می‌توانم کمکت کنم، عزیزم؟
  • 2.Take care, my love.
    2. مراقب خودت باش، عشقم.
توضیح درباره واژه love
واژه love واژه‌ای است که برای خطاب کردن فرد مورد علاقه به‌کار می‌رود. این کاربرد بسیار صمیمی است و اغلب در موقعیت‌های غیررسمی استفاده می‌شود.

6 صفر (امتیاز در تنیس) امتیاز صفر، هیچ

مترادف و متضاد nil
  • 1.40–love!
    1. چهل-هیچ!
  • 2.She won the first set six–love.
    2. او دست اول را شش بر صفر برد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان