love


/lʌv/
/lʌv/

اسم
1
love [اسم]
1
عشق علاقه‌ شدید

مترادف:   deep affection desire infatuation
متضاد:   hatred
  • آنها عاشق یکدیگر شدند.
  • 1. او عاشقش بود.
  • 2. We're in love !
    2. ما عاشق همدیگر هستیم!
  • این عشق در نگاه اول بود.
  • آنها دیوانه‌وار عاشق همدیگر بودند.
  • عشق به یادگیری
  • او عشق زندگی من بود.

اسم
2
love [قابل شمارش] [اسم]
2
عاشقانه

  • 1. a love song
    1. یک آهنگ عاشقانه
  • 2. a love story
    2. یک داستان عاشقانه

اسم
3
love [غیرقابل شمارش] [اسم]
3
عزیزم (خطاب) جیگر، عشقم

Informal
  • 1. Can I help you , love ?
    1. می‌توانم کمکت کنم، عزیزم؟
  • 2. Take care , my love .
    2. مراقب خودت باش، عشقم.

اسم
4
love [غیرقابل شمارش] [اسم]
4
با عشق (انتهای نامه)

اسم
5
love [غیرقابل شمارش] [اسم]
5
صفر (امتیاز در تنیس) امتیاز صفر، هیچ

  • 1. 40–love !
    1. چهل-هیچ!
  • 2. She won the first set six–love .
    2. او دست اول را شش-صفر برد.

فعل
1
to love [فعل]
1
عاشق بودن دوست داشتن

گذشته: loved   گذشته کامل: loved  
مترادف:   adore cherish enjoy greatly
متضاد:   detest hate loathe
  • خیلی دوست دارم او را ببینم.
  • من عاشق شنا هستم.
  • عاشقش هستم وقتی برایم هدیه می‌آوری!
  • او مایل است برایش آواز بخواند.