[صفت]

maximum

/ˈmæksəməm/
غیرقابل مقایسه

1 حداکثر

معادل ها در دیکشنری فارسی: حداکثر حداکثر ماکزیمم
مترادف و متضاد greatest highest maximal minimum
  • 1.The committee anticipated the maximum attendance of the first day of the performance.
    1. کمیته انتظار حداکثر شرکت‌کننده [حضوریابی حداکثری] در روز اول نمایش را داشت.
  • 2.We would like to exhibit this rare collection to the maximum number of visitors.
    2. ما می‌خواهیم این مجموعه کمیاب را به حداکثر (تعداد) بازدیدکننده نشان دهیم.
[اسم]

maximum

/ˈmæksəməm/
غیرقابل شمارش

2 حداکثر

معادل ها در دیکشنری فارسی: بیشینه
مترادف و متضاد limit upper limit utmost minimum
  • 1.Chris acknowledged that the maximum he had ever walked in one day was fifteen miles.
    1. "کریس" متوجه شد که حداکثر (مسافتی) که تا به حال در یک روز راه رفته بود پانزده مایل بود.
  • 2.This plane can carry a maximum of 150 people.
    2. این هواپیما می‌تواند حداکثر 150 نفر را حمل کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان