[صفت]

numb

/nʌm/
قابل مقایسه
[حالت تفضیلی: number] [حالت عالی: numbest]

1 بی‌حس کرخت

مترادف و متضاد anaesthetized dazed deprived of sensation responsive sensitive
  • 1.When the nurse stuck a pin in my numb leg, I felt nothing.
    1 . وقتی پرستار سوزنی به پای بی‌حس من زد، من هیچ چیز احساس نکردم.
to be/go/become numb
بی‌حس شدن
  • My fingers quickly became numb in the frigid room.
    انگشتانم در هوای بسیار سرد اتاق سریع بی‌حس شدند.
numb with cold/shock ...
بی‌حس از سرما/شوک و...
to feel numb
احساس بی‌حسی کردن
[فعل]

to numb

/nʌm/
فعل گذرا
[گذشته: numbed] [گذشته: numbed] [گذشته کامل: numbed]

2 بی‌حس کردن بهت‌زده کردن

مترادف و متضاد stun
to numb something
چیزی را بی‌حس کردن
  • His fingers were numbed with the cold.
    انگشت‌های او از سرما بی‌حس شده بودند.
to be numbed by somebody
توسط چیزی بهت‌زده شدن
  • We were numbed by the shock of her death.
    ما از شوک مرگ او بهت‌زده شده بودیم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان