[اسم]

shape

/ʃeɪp/
قابل شمارش

1 شکل حالت، قالب، ساختار

معادل ها در دیکشنری فارسی: ریخت شکل فرم
مترادف و متضاد build cut design figure form mould
  • 1.You can recognize trees by the shape of their leaves.
    1. می‌توانید درختان را از شکل برگ‌هایشان بشناسید.
in the shape of something
به شکل چیزی
  • Kim's birthday cake was in the shape of a train.
    کیک تولد "کیم" به شکل یک قطار بود.
to lose shape
حالت از دست دادن
  • This T-shirt has been washed so many times that it's lost its shape.
    این تی‌شرت به میزانی شسته شده است که دیگر حالت خود را از دست داده است.
a rectangular shape
یک شکل مستطیلی

2 خوش‌هیکلی تناسب اندام

مترادف و متضاد fitness
to get into shape
خوش هیکل شدن
  • I’m trying to get into shape before summer.
    من دارم سعی می‌کنم که تا قبل از تابستان خوش‌هیکل شوم.
to be in good/bad shape
تناسب اندام خوب/بدی داشتن
  • He's in good shape for a man of his age.
    او به نسبت سنش تناسب اندام خوبی دارد.
to keep in shape
خوش هیکل ماندن
  • I like to keep in shape.
    من دوست دارم خوش هیکل بمانم.
[فعل]

to shape

/ʃeɪp/
فعل گذرا
[گذشته: shaped] [گذشته: shaped] [گذشته کامل: shaped]

3 شکل دادن به شکل ... درآوردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: شکل دادن فرم دادن
مترادف و متضاد carve fashion form mould
to shape something
چیزی را شکل دادن
  • This tool is used for shaping wood.
    از این ابزار برای شکل دادن به چوب استفاده می‌شود.
to shape A into B
چیزی را از حالت (آ) به (ب) درآوردن
  • They shaped the clay into a vase.
    آنها خاک رس را به شکل گلدان درآوردند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان