[فعل]

to soothe

/suð/
فعل گذرا و ناگذر
[گذشته: soothed] [گذشته: soothed] [گذشته کامل: soothed]

1 آرام کردن تسکین دادن

معادل ها در دیکشنری فارسی: آرام کردن آسوده کردن تسکین دادن
مترادف و متضاد calm pacify relieve aggravate agitate disturb
  • 1.Heat soothes some aches; cold soothes others.
    1. برخی دردها را گرما و برخی دیگر را سرما تسکین می‌دهد.
  • 2.Rosalie's nerves were soothed by the soft music.
    2. اعصاب "روزالی" با موسیقی ملایم تسکین یافت.
  • 3.With an embrace, the mother soothed the child.
    3. مادر با آغوش (خود) کودک را آرام کرد.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان