[اسم]

tie

/taɪ/
قابل شمارش
[جمع: ties]

1 کراوات

معادل ها در دیکشنری فارسی: کراوات
مترادف و متضاد necktie
  • 1.He was dressed in a suit and tie.
    1. او کت‌شلوار و کراوات به تن داشت.
  • 2.Yesterday I bought a striped silk tie.
    2. دیروز یک کروات ابریشمی راه‌راه خریدم.
to wear a tie
کراوات زدن [پوشیدن]
  • 1. I wear a shirt and tie at work.
    1. من سر کار پیراهن و کراوات می‌پوشم.
  • 2. They prefer their employees to wear a shirt and tie.
    2. آن‌ها ترجیح می‌دهند که کارکنانشان پیراهن و کراوات بپوشند.

2 خط اتحاد (موسیقی)

  • 1.Ties are very common in musical sheets.
    1. خطوط اتحاد در صفحات موسیقی بسیار رایج هستند.
توضیحات درباره واژه tie
خط اتحاد، خطی کمانی یا منحنی شکلی است که اگر در بالا یا پایین دو نت همنام و هم‌صدا قرار گیرد، آن دو نت را به هم وصل می‌کند و آن‌ها به یک نت تبدیل می‌شوند.

3 ارتباط رابطه

معادل ها در دیکشنری فارسی: رابطه
مترادف و متضاد bond connection link
(close/strong) tie to/with somebody/something
ارتباط [رابطه] (نزدیک/قوی) با کسی/چیزی
  • 1. Police believe he had ties to the mafia.
    1. پلیس معتقد است او با مافیا ارتباط داشت.
  • 2. The firm has close ties with an American corporation.
    2. آن شرکت روابط نزدیکی با یک شرکت آمریکایی دارد.
tie between somebody/something
رابطه [ارتباط] بین کسی/چیزی
  • 1. There is a strong tie between her and her daughters.
    1. ارتباطی قوی بین او و دخترانش وجود دارد.
  • 2. Ties between the two countries remain very strong.
    2. روابط بین آن دو کشور بسیار قوی باقی می‌ماند.
diplomatic/economic/political/bilateral etc ties
روابط دیپلماتیک/اقتصادی/سیاسی/دوجانبه و ...
  • 1. Both sides agreed to strengthen political ties.
    1. هر دو طرف موافقت کردند که روابط سیاسی را تقویت [محکم] کنند.
  • 2. They agreed to forge closer economic ties.
    2. آن‌ها به برقراری روابط اقتصادی نزدیک‌تر موافقت کردند.
the ties of friendship/love etc
روابط دوستی/عشقی و ...
  • The ties of friendship between us will never be broken.
    روابط دوستی بین ما هرگز قطع نخواهد شد.
emotional/family ties
روابط عاطفی/خانوادگی
  • It is important that we keep family ties strong.
    مهم است که ما روابط خانوادگی را قوی نگه داری.
to cut/sever ties (with somebody)
روابط [ارتباط] خود را (با کسی) قطع کردن
  • 1. Although he was raised as a Roman Catholic, he has cut his ties with the Church.
    1. با وجود اینکه او به‌عنوان یک کاتولیک بزرگ شد، او روابطش را با کلیسا قطع کرده‌است.
  • 2. They severed ties after a dispute.
    2. آن‌ها روابطشان را پس از یک مباحثه قطع کردند.

4 تساوی

معادل ها در دیکشنری فارسی: تساوی مساوی
مترادف و متضاد draw
  • 1.There was a tie for first place.
    1. برای اولین بار یک تساوی بود.
  • 2.Ties are possible in some, but not all, sports and games.
    2. نتایج تساوی در بعضی از ورزش‌ها و بازی‌ها ممکن هستند ولی نه در همه.
to end in a tie
با تساوی به پایان رسیدن [مساوی شدن]
  • The game ended in a tie.
    آن بازی [مسابقه] با تساوی به پایان رسید.

5 مسابقه (ورزشی) بازی

مترادف و متضاد game match
  • 1.Swindon Town have won themselves a third round tie against Oldham.
    1. تیم "سویندون تاون" در برابر تیم "اورهام"، برای خود مسابقه راند سوم به دست آوردند.
  • 2.This is the tie between Leeds and Roma.
    2. این مسابقه بین تیم "لیدز" و "رم" است.

6 تراورس ریل‌بند، تیرچه چوبی یا سیمانی زیر خط آهن

معادل ها در دیکشنری فارسی: تراورس
مترادف و متضاد sleeper
  • 1.He walked along the railroad tie.
    1. او در امتداد تراورس راه‌آهن قدم زد.
توضیح درباره واژه tie
به تکیه‌گاه بتونی، چوبی یا فولادی می‌گویند که ریل‌ها روی آن بسته می‌شود. در گذشته، ریل‌بندهای فولادی بیشترین مورد استفاده را در راه‌آهن داشتند.

7 بند نخ، ریسمان

مترادف و متضاد cord lace string
  • 1.He tightened the tie of his robe.
    1. او بند رب دوشامبر خود را سفت کرد.
  • 2.We need ties for closing plastic bags.
    2. ما برای بستن کیسه‌های پلاستیکی به ریسمان [نخ] نیاز داریم.

8 قیدوبند محدودیت

مترادف و متضاد constraint limitation restriction
  • 1.He was still a young man and he did not want any ties.
    1. او هنوز یک مرد جوان بود و هیچ محدودیتی نمی‌خواست.
  • 2.If you enjoy travelling, young children can be a tie.
    2. اگر از مسافرت لذت می‌برید، کودکان کم‌سن‌وسال می‌توانند یک محدودیت باشند.
to break the ties
قیدوبندها را شکستن
  • They have broken the ties that bound them.
    آن‌ها قیدوبندهایی را که آن‌ها را محدود کرده بودند، شکسته‌اند.
[فعل]

to tie

/taɪ/
فعل گذرا
[گذشته: tied] [گذشته: tied] [گذشته کامل: tied]

9 بستن (با طناب، سیم و ...)

معادل ها در دیکشنری فارسی: بستن
مترادف و متضاد bind fasten strap tether tie up untie
tie something + adv./prep.
چیزی را به حالتی بستن
  • 1. He had to tie her hands together.
    1. او مجبور شد دست‌های او را به هم ببندد.
  • 2. His hands were tied behind his back.
    2. دست‌های او پشت سرش بسته شده بودند.
  • 3. I tie my hair back when it's hot.
    3. وقتی که هوا گرم است، موهایم را عقب می‌بندم.
  • 4. The box was tied with plastic string.
    4. آن جعبه با نخ پلاستیکی بسته شده بود.
to tie somebody/something to something
کسی/چیزی را به چیزی بستن
  • 1. The dog was tied to a tree.
    1. آن سگ به درختی بسته شده بود.
  • 2. They tied him to a chair with cable.
    2. آن‌ها با کابل او را به یک صندلی بستند.
  • 3. They tied him to a tree and beat him up.
    3. او را به یک درخت بستند و کتک زدند.
to tie something
چیزی را بستن
  • 1. Can you help me tie my tie?
    1. می‌توانی کمکم کنی کراواتم را ببندم؟
  • 2. Shall I tie the package or tape it?
    2. آن بسته را (با طناب) ببندم یا چسب بزنم؟
to tie something around/over/under etc something
چیزی را دور/روی/زیر و ... چیزی بستن
  • 1. He had only a towel tied around his waist.
    1. او فقط یک حوله دور کمرش بسته بود.
  • 2. She tied a scarf over her head.
    2. او یک روسری روی سرش بست.

10 گره زدن

مترادف و متضاد do up knot make a knot in untie
to tie a string/rope/shoelaces ...
بند/طناب/بند کفش و... بستن
  • 1. Can you tie your shoelaces by yourself?
    1. می‌توانی بند کفش‌هایت را خودت گره بزنی؟
  • 2. He bent to tie his shoelace.
    2. او خم شد تا بند کفشش را ببندد.
  • 3. She tied the ribbon tightly.
    3. او روبان را محکم گره زد.
to tie a knot/bow
گره/پاپیون زدن
  • She pulled the ribbon tightly and tied a bow.
    او روبان را محکم کشید و یک پاپیون زد.

11 مساوی شدن (در مسابقه) مساوی کردن

معادل ها در دیکشنری فارسی: مساوی کردن
مترادف و متضاد draw
to tie with somebody
با کسی مساوی شدن [مساوی کردن]
  • 1. England tied 2–2 with Germany in the first round.
    1. تیم انگلستان در دور اول 2-2 با آلمان مساوی کرد.
  • 2. Jenny tied with Sara in the race.
    2. "جنی" و "سارا" در مسابقه مساوی شدند.
to tie something
چیزی را مساوی کردن [چیزی مساوی شدن]
  • The scores are tied at 3–3.
    امتیازات [نتیجه] 3-3 مساوی شد.
to tie for something
در چیزی مساوی شدن
  • They tied for second place.
    آن‌ها در مقام دوم مساوی شدند [آن‌ها مشترکاً دوم شدند].

12 بسته شدن (به‌خصوص لباس با گره، بند و ...)

مترادف و متضاد be fastened with a knot or bow
to tie (+ adv./prep.)
(از جایی) بسته شدن
  • 1. The skirt ties at the waist.
    1. این دامن از کمر بسته می‌شود.
  • 2. This dress ties at the back.
    2. این پیراهن (زنانه) از پشت بسته می‌شود.

13 ارتباط داشتن مرتبط بودن، وابسته بودن

مترادف و متضاد connected to dependent on linked to
to be tied to something/somebody
به چیزی/کسی ارتباط داشتن [مرتبط یا وابسته بودن]
  • 1. Pay increases are tied to inflation.
    1. افزایش‌های حقوق به تورم مرتبط هستند [وابسته هستند].
  • 2. Some people are very tied to their pets.
    2. برخی افراد خیلی به حیوانات خانگی‌شان وابسته هستند.
  • 3. The house is tied to the job, so we'll have to move when I retire.
    3. این خانه به کار وابسته است، بنابراین، وقتی که من بازنشسته شوم، باید نقل مکان کنیم.
  • 4. Their company's future is closely tied to our own.
    4. آینده شرکت به‌طور نزدیک به آینده ما ارتباط دارد.

14 محدود شدن محدود بودن

مترادف و متضاد limited to restricted to
to be tied by something
با [توسط] چیزی محدود شدن
  • I'm tied by a contract.
    من با یک قرارداد محدود هستم [من توسط یک قرارداد محدود شدم].
to be tied to something
به چیزی محدود بودن
  • 1. I want to work but I'm tied to the house with the baby.
    1. من می‌خواهم کار کنم اما با بچه به خانه محدود هستم.
  • 2. Many women felt tied to the house.
    2. بسیاری از زنان حس می‌کردند که به خانه محدود هستند.
to be tied to doing something
به انجام کاری محدود شدن [بودن]
  • I don't want to be tied to coming home at a particular time.
    نمی‌خواهم به آمدن به خانه در ساعت مشخصی محدود شوم [باشم].
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان