try


/traɪ/
/traɪ/

فعل
1
to try [فعل]
1
سعی کردن تلاش کردن

گذشته: tried   گذشته کامل: tried  
مترادف:   attempt endeavour seek undertake
  • سعی کردم پنجره را باز کنم اما نتوانستم.
  • او به شدت تلاش کرد تا مشکل را حل کند.

فعل
2
to try [فعل ناگذر]
2
امتحان کردن

گذشته: tried   گذشته کامل: tried  
  • "جان" اینجا نیست. زنگ زدن به شماره تلفن خانه‌اش را امتحان کنید.

فعل
3
to try [فعل گذرا]
3
محاکمه کردن دادگاهی کردن

گذشته: tried   گذشته کامل: tried  
  • او برای قتل محاکمه شد.
  • پرونده مقابل یک هیئت منصفه دادرسی شد.

اسم
1
try [اسم]
1
امتحان تلاش

  • می‌توانی از او بپرسی -به امتحانش می‌ارزد.
  • چرا سعی نمی‌کنی او را قانع کنی؟
  • پازل را به من بده - امتحانش می‌کنم.

اسم
2
try [قابل شمارش] [اسم]
2
امتیازگیری از طریق لمس منطقه گل (راگبی)