[اسم]

war

/wɔːr/
قابل شمارش

1 جنگ

معادل ها در دیکشنری فارسی: جنگ جنگی حرب حربی رزم محاربه
مترادف و متضاد combat conflict warfare ceasefire peace truce
  • 1.They've been at war for the last five years.
    1. آنها پنج سال گذشته را در جنگ سپری کرده‌اند.
  • 2.War broke out between the two countries after a border dispute.
    2. پس از مشاجره‌ای مرزی، بین دو کشور جنگ درگرفت.
civil war
جنگ داخلی
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان