[صفت]

whole

/hoʊl/
غیرقابل مقایسه

1 تمام

مترادف و متضاد complete entire full intact incomplete partial
  • 1. I spent the whole day cleaning.
    1 . من تمام روز را صرف نظافت کردم.
  • 2. The whole town was destroyed by the earthquake.
    2 . تمام شهر توسط زلزله نابود شد.
  • 3. There's still a whole month till my birthday.
    3 . هنوز یک ماه تمام تا تولد من مانده است.
[اسم]

whole

/hoʊl/
قابل شمارش

2 تمام کل

to make a whole
یک کل ساختن
  • Four quarters make a whole.
    چهار ربع یک کل می‌سازد.
the whole of something
تمام چیزی را
  • I spent the whole of the weekend in bed.
    من تمام آخر هفته را در رختخواب گذراندم.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان