[اسم]

wind

/wɪnd/
قابل شمارش

1 باد

معادل ها در دیکشنری فارسی: باد بادی وزش
مترادف و متضاد air breeze
  • 1.There isn't enough wind to fly a kite.
    1. برای به پرواز درآوردن یک بادبادک، به میزان کافی باد نیست.
strong/high/light/gentle winds
بادهای شدید/پرقدرت/ملایم/ضعیف
  • 1. The weather forecast warned of strong winds and rain for today.
    1. گزارش هواشناسی امروز در مورد وقوع باران و بادهای شدید هشدار داد.
  • 2. There was a gentle wind blowing.
    2. باد ملایمی می‌وزید.
a north/south/east/west wind
باد شمالی/جنوبی/شرقی/غربی
a bitter/cold/biting wind
باد سوزدار/سرد
a gust of wind
وزش شدید باد
wind speed/direction
سرعت/جهت باد
کاربرد واژه wind به معنای باد
معنای اول و اصلی واژه wind، "باد" است. "باد" به هوایی گفته می شود که بنا به دلایل طبیعی با سرعت در حال حرکت است.
مثال: ".There was a gentle wind blowing" (باد ملایمی می وزید.)
از دیگر معانی واژه wind می توان به "هوا" ، "نفس" ، "باد شکم" و "ساز های بادی یا نوازندگان ساز های بادی" اشاره کرد. به مثال های زیر توجه کنید.
".I need time to get my wind back after that run" (پس از آن دویدن به زمان نیاز دارم تا نفس بگیرم.)
".Try to bring the baby's wind up" (سعی کن باد شکم (گلو) بچه را بگیری.)
[فعل]

to wind

/waɪnd/
فعل گذرا
[گذشته: wound] [گذشته: wound] [گذشته کامل: wound]

2 پیچیدن

معادل ها در دیکشنری فارسی: پیچاندن
to wind something
چیزی را پیچیدن
  • The nurse wound the bandage around my knee.
    پرستار دور زانوی من پانسمان پیچید.

3 کوک کردن تنظیم کردن، راه انداختن

to wind something
چیزی را کوک کردن
  • He had forgotten to wind his watch.
    او فراموش کرد ساعتش را کوک کند.

4 مارپیچ بودن (مسیر) پرپیچ و خم بودن (راه)، پیچ و خم داشتن

  • 1.The path wound down to the beach.
    1. مسیر به صورت مارپیچی تا ساحل ادامه داشت.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان