[اسم]

word

/wɜːd/
قابل شمارش

1 کلمه واژه، لغت

معادل ها در دیکشنری فارسی: حرف واژه لفظ لغت کلام کلمه
مترادف و متضاد expression term
  • 1.Your essay should be no more than two thousand words long.
    1. مقاله شما نباید بیشتر از دو هزار کلمه باشد.
word for something
معادل یک واژه
  • 1. What's the Spanish word for "table"?
    1. معادل اسپانیایی واژه "میز" چیست؟
  • 2. What's the word for goat in French?
    2. معادل کلمه بز در زبان فرانسوی چیست؟
in all senses of the word
به معنای واقعی کلمه
  • He was a true friend in all senses of the word.
    او به معنای واقعی کلمه یک دوست حقیقی بود.
in your own words
با واژه‌های خود [با زبان خود]
  • Tell me what happened in your own words.
    با زبان خودت به من بگو که چه اتفاقی افتاد.
to find the words
واژه پیدا کردن (برای توصیف کاری)
  • He couldn't find the words to thank her enough.
    او نمی‌توانست واژه‌ای برای تشکر کردن از او پیدا کند.
something is not the word for it
واژه (مناسب) برای توصیف چیزی نبودن
  • Angry is not the word for it—I was furious.
    عصبانی واژه مناسب برای توصیفش نیست؛ من خشمگین بودم.
to spell a word
هجی کردن یک کلمه
  • Some words are more difficult to spell than others.
    هجی‌کردن بعضی از کلمات از دیگر کلمات سخت‌تر است.
the words to a song
متن یک ترانه
  • Do you know the words to this song?
    متن این ترانه را بلد هستی؟
Words fail me.
نمی‌توانم احساسم را بیان کنم.
کاربرد واژه word به معنای کلمه
واژه word یا "کلمه"، واحدی از زبان است که از چند حرف تشکیل شده و به مفهومی به‌خصوص اشاره می‌کند. از واژگان برای ساختن جملات و در نهایت مکالمه استفاده می‌شود. مثال:
".Some words are more difficult to spell than others" (هجی‌کردن بعضی از کلمات از دیگر کلمات سخت‌تر است.)

2 صحبت حرف

مترادف و متضاد remark statement
to have a word with somebody
با کسی صحبت کردن
  • 1. Can I have a word with you?
    1. می‌توانم با تو صحبت کنم؟
  • 2. Could I have a quick word with you?
    2. می‌توانم خیلی کوتاه با تو صحبت کنم؟
to say a word about something
درباره چیزی حرف زدن
  • Don't say a word about this to anyone.
    درباره این موضوع با هیچکس حرف نزن.
without a word
بدون حرف زدن، بدون گفتن چیزی
  • She left without a word.
    او بدون گفتن چیزی رفت.
a man/woman of few words
مرد/زن کم‌حرف
  • My colleague is a woman of few words.
    همکارم، زن کم‌حرفی است.
not a word to somebody
به کسی چیزی نگفتن
  • Remember—not a word to Peter about any of this.
    یادت باشد؛ راجع به هیچ‌کدام از این‌ها به پیتر چیزی نگویی.
to breathe a word
یک کلمه گفتن
  • He never breathed a word of this to me.
    او هیچوقت یک کلمه هم درباره این به من نگفت.
to take ones word for it
حرف کسی را باور کردن
  • I can't prove it—you'll have to take my word for it.
    من نمی‌توانم اثباتش کنم؛ تو باید حرف من را باور کنی.

3 قول

معادل ها در دیکشنری فارسی: قول
مترادف و متضاد promise
to give somebody one's word
به کسی قول دادن
  • 1. I give you my word that this won't happen again.
    1. من به تو قول می‌دهم که این دوباره اتفاق نخواهد افتاد.
  • 2. She gave me her word that she wouldn't tell anyone.
    2. او به من قول داد به کسی چیزی نگوید.
word of honor
قول شرف
  • I give you my word of honor ...
    من به تو قول شرف می‌دهم ...
to have one's word for something
برای چیزی از کسی قول گرفتن
  • We only have his word for it that he will come.
    ما فقط از او قول گرفته‌ایم که خواهد آمد.
to keep one's word
روی [سر] قول خود ماندن
  • You know that I always keep my word.
    تو می‌دانی که من همیشه روی قولم می‌مانم.
to be as good as one's word
به قول خود عمل کردن
  • He promised to help and was as good as his word.
    او قول داد کمک کند و به قول خودش عمل کرد.
to be a man/woman of his/her word
مرد/زن خوش قولی بودن
  • He's a man of his word.
    او مرد خوش‌قولی است.
to go back on one's word
زیر قول خود زدن
  • I trusted her not to go back on her word.
    من به او اعتماد داشتم که زیر قول خود نزند.

4 انجیل کلام خدا (Word)

مترادف و متضاد the Word the Word of God
the Word/the Word of God
انجیل، کلام خدا
  • 1. Hear the Word of God.
    1. کلام خدا را بشنو.
  • 2. We believe that the Bible is the word of God.
    2. ما بر این باوریم که انجیل کلام خداست.

5 خبر اطلاعات

مترادف و متضاد information news
word from someone
خبر از کسی
  • There's been no word from them since before Christmas.
    از قبل از کریسمس، هیچ خبری از آن‌ها نبوده است.
to send word
خبر/پیام/اطلاع دادن
  • She sent word that she would be late.
    او خبر [پیام] داد که دیر می‌رسد.
word gets out
خبر (چیزی) پخش شدن
  • If word gets out about the affair, he will have to resign.
    اگر خبر آن رابطه نامشروع پخش شود، او مجبور خواهد شد [باید] استعفا دهد.
Word has it
شایعه شده است
  • Word has it that she's leaving.
    شایعه شده است که او دارد می‌رود.
(The) word is
(مردم) می‌گویند
  • The word is they split up.
    می‌گویند آن‌ها از هم جدا شده‌اند.
to spread the word
اطلاعات (درباره چیزی را) پخش کردن
  • He likes to spread the word about the importance of healthy eating.
    او دوست دارد اطلاعات درباره اهمیت تغذیه سالم را پخش کند.
تصاویر
دانلود اپلیکیشن آموزشی + دیکشنری رایگان